|
|
تعداد بازدید : 387
عمّامه سيــاهت، سيمـــاي همچــو ماهت و آن غمزه نگاهت،گرديده قاتل من صــوت خوش اذانت، شيــريني زبـــانت لعل لب و دهانت، جان برده از گِل من آن جــادوي کلامت، کرده مـرا غــلامت بادا فداي نامت، اين جان غافل من سر دادهام به کويت، مستم من از سبـويت آشفتهام ز رويت، اي شاه عادل من از دست چرخ گردون، دلْخستهام چو مجنون کابوس جام زهري، باشد سلاسل من اي سيّد خراسان، از روي لطف و احسـان خطی بکش ز بطلان بر فکر باطل من هر کس اسير مويي، دربند مـــاه رويي مژگان هر دو چشمت، تيري است بر دل من اي آيت زمانه، يک روز بي بهـــــانه آيا شود ز احســـــان، آيي به منزل من؟ در اين سراي فاني، هرکس به يک زباني عشقي گزيده ليکن، عشق تو حاصـل من اي سيّـــد حسيني، اي نائـب خميني تمثــــال بيمثـالت، چون شمع محفــل من يک لحظه با تو بودن، زنگار دل زدودن يک لحظه بي تو بودن، زهر هلاهــل من تو عدل مرتضايي، از نسل مصطفايي آغــوش مهـــربانت، همواره ساحل من من پيرو ولايم، آواره و گـــــدايم تنها ثمـر همين است، زين عمر عاطل من در ظلمت و سياهي، اي آيت الهـي يک شب خودي نشان ده، اي ماه کامل من چشمان پر زآبت، جان را کند کبابت اي گوشه دو چشمت، مانند ساحل من سيّد امين خوبم، وصفت چگونه گويم؟ اوصاف بيحد تو، وين ذهن جاهل من
شاعر: حجة الإسلام ثرایی
|
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. |
|
صفحه اصلی :: اخبار :: گفتگو :: مقالات :: تریبون آزاد :: آرشیو :: جستجوی پیشرفته :: تماس با ما :: درباره ما |