|
تعداد بازدید : 546
نکتة مهمّ در اینجا این است که این مسألة محدودیّت، تنها در عصر غیبت نیست بلکه شامل زمان حضور هم میشود !؛ مانند افرادیکه در خارج از شهر امام علیه السّلام زندگی میکنند و دسترسی به آن حضرت ندارند. مثلاً امام علیه السّلام در مدینه یا در خراسان است و یا مانند عسکریّین در سامرّا ، و یا حضرت موسی بن جعفر در زندان محبوس است؛ و یا حتّی افرادیکه در همان شهر امام زندگی می کنند ولی امکان ارتباط با ایشان را ندارند. آیا تکلیف سلوک و ارتباط آنان با مقام ولایت چیست؟! و این همان نکتهای است که تا قبل از تألیف کتب مرحوم علاّمه طهرانی قدّس الله نفسه ناگفته و ناتمام بود! گرچه بعضی بزرگان در کلمات و کتب خود لزوم رجوع به استاد و ولیّ کامل را کم و بیش دارند ولی با این وضوح و روشنی بیسابقه بوده است! ایشان در کتب خود مخصوصاً «روح مجرّد» بیپرده و صریح میفرمایند: «وصول به مقام احدیّت و فناء در ذات حضرت حقّ بدون استاد کامل میسّر نخواهد بود.» و بزرگانی چون مرحوم قاضی ، مرحوم حدّاد و مرحوم انصاری قدّس الله اسرارهم نیز دائماً از این مطلب دم می زنند ! اشکالاتی که در اینجا مطرح میشود: الف: آیا خود ایشان از ابتدا در خدمت استاد کامل بودند؟ ب: بر أساس نظر ایشان کسانی که استاد کامل ندارند دائماً در معرض خطر دستبرد شیطان هستد! و این چه توجیهی دارد؟ (ایشان ابتدا در خدمت مرحوم علاّمه طباطبائی بودند و پس از سفر به نجف به دستور ایشان نزد مرحوم آقا شیخ عبّاس قوچانی رفتهاند و نیز از مرحوم آقا سیّد جمال الدّین گلپایگانی بهره بردند و با بعضی دیگر که اسم آنها را نمیبرم نیز مرتبط بودند و چهار سال اخیر از هفت سالی که در نجف بودند دربست در اختیار آقای انصاری بودند). حال با در نظر گرفتن اینکه سیر ایشان در جهت رفع حجب ظلمانی و نورانی بوده است ، چرا در نهایت به مرحوم حاج سیّد هاشم حدّاد مراجعه میکنند؟! ایشان میفرمودند: من وقتی به مرحوم انصاری رسیدم گویا به پیغمبر اکرم رسیدم! ج: قطعاً افرادی که مرحوم علامه طهرانی بدانها مراجعه کرده بودند همه کامل نبودند! و لااقلّ از عباراتی که نسبت به مرحوم قوچانی دارند این امر ثابت میشود و از نامهای که ایشان به مرحوم آقا در اواخر عمر خود نوشتهاند این مطلب روشن میشود. اینها خلاصه اشکالاتی است که دوستان با تطبیق مصداق با وضعیّت فعلی مطرح میکنند.
مقدّمهای در پاسخ اشکالات فوق مهمّترین مسأله بین انسان و پروردگار تسلیم و خلوص نیّت و تعویض امر به خدا در هدایت و دستگیری انسان است! و این محور همة حالات و حرکات و سکنات انسان در سیر و سلوک الی الله است! و سالک باید در این موارد با خدای خود صادق باشد. و مطلب مهمّ دیگر اینکه: انسان باید به آنچه میداند عمل کند! کتمان و دوروئی و نفاق معنا ندارد! سالک باید به دنبال مطلوب و حقیقت حرکت کند! یعنی بر أساس فهم و یقین و بینشی که پیدا می کند به تقدیر الهی راضی باشد و بر أساس وظیفه حرکت نماید. مقدّرات الهیّه ممکن است برای انسان متفاوت باشد! امروز امیرالمؤمنین است و فردا امام مجتبی و سیّدالشّهدا و حضرت سجّاد و... خواهند آمد و هر یک از ائمّه برای او امیرالمؤمنین خواهند بود! (البتّه مقصود لقب امیرالمؤمنین نیست زیرا استعمال این لقب بر غیر حضرت علیّ بن ابیطالب حتّی حضرت بقیّه الله ارواحنا فداه حرام است.) و این جهالت است که انسان با وجود إمامی آروزی زندگی در زمان امامی دیگر داشته باشد! زیرا ائمّه در اصل امامت و ولایت هیچ تفاوتی با هم ندارند. إدراک بعضی نسبت به مقام امام بسیار پائین است مانند آن کسی که بعد از شهادت حضرت جواد به خدمت حضرت هادی رسید و قصد هدیه دادن توپ رنگارنگی به ایشان برای بازی کردن نموده بود امّا وقتی پاسخگوئی آنحضرت را در مسائل گوناگون به علماء و فقها دید، خجالت کشید و منصرف شد! امام علیه السّلام در هر حال و موقعیّت و سنّی که باشد لازم است انسان به سوی او حرکت کند و دست روی دست گذاشتن صحیح نیست! زیرا راه انسان به سوی خدا هیچگاه بسته نیست. شخصی به مرحوم آقا عرض کرد: شما چرا خود را در معرض قرار نمیدهید؟ ایشان فرمودند: ما این سفره را باز کردهایم کدام نفسی حاضر است خود را تسلیم نماید! روزی به ایشان عرض کردم: گمان نمیکنم فلان شخص بزرگی که خدمت شما رسید تسلیم محض شما باشد! فرمودند: ایشان یک دانگ از ده دانگ را به ما سپرده و بقیّه را برای خود نگهداشته است! بنابراین محور و عمود خیمة ولایت و سلوک را قلب صاف و نیّت خالص تشکیل میدهد! یعنی سالک باید تسلیم محض در مقابل مقدّرات الهیّه باشد! و به وظیفة خود عمل کند و بقیّهاش بر عهدة خداست و نباید هیچگونه اعتراضی به خدا داشته باشد. وقتی مرحوم حدّاد به مرحوم آقا (علامه طهرانی) فرمودند: آسیّد محمّد حسین؛ شما باید از نجف بروید به طهران! ایشان گفت: چشم! و با همة سختیهائی که در «روح مجرّد» یادآور شدند، به من میفرمودند: از این دستور استادم حتّی یک لحظه تشویش در من پیدا نشد! و وقتی هم وظیفة او مراجعه به آقای انصاری است باز میگوید: چشم! و چهار سال خدمت ایشان میرود. بنابراین، چنین شخصی است که سالک واقعی به حساب میآید زیرا سالک، کسی است که قلب خود را در اختیار مشیّت و تقدیر الهی قرار داده باشد! مرحوم آقای حدّاد میفرمودند: بعضی ها راه نرفته سالک هستند! اگر شخصی حقّ را تشخیص داد و پای آن ایستاد و پیوسته خود را آمادة پذیرش حقّ قرار داد بدانید او سالک است! داستانی را که مرحوم آقا در کتاب «نور ملکوت» جلد اوّل در مورد آن کتابفروش آوردهاند از همین قبیل است. او استاد نداشت و کارش خدمت به مادر بود و تحمّل مشاکل! محبّت میکرد و کمک مینمود، عتاب میشنید و جفا میدید و بر أساس تکلیف و تحصیل رضای خدا عمل میکرد! او یک سالک واقعی است که فتوحاتی بر قلب او میشود. و نیز شهید طیّب حاج رضائی استاد نداشت ! او با آن همه سوابق سوء در زندان شاه تهمت زدن به مرحوم آیه الله خمینی را خلاف دانست و گفت: من به این سیّد دروغ نمیبندم و تهمت نمیزنم! و بر أساس صداقت و خلوص نیّت عمل کرد و أساساً از اصطلاحات سیر و سلوک و استاد و ولیّ و... اطّلاع نداشت. او فقط این را میفهمید که کار خلاف خلاف است و من حیثیّت یک سیّد و عالم دینی را لکّهدار نمیکنم حتّی اگر جانم را بدهم! و این را میگویند: مَرد! و سالک الی الله! او این را گفت و شکنجه دید و قدم به قدم جلو آمد تا جائیکه مرحوم آقا میفرمودند: ایشان دوران سلوکش را در زندان گذراند! و من میدیدم: هر وقت مرحوم آقا به حضرت عبدالعظیم مشرّف میشدند کنار قبر او میرفتند. آری، او ولیّ خداست و میداند چه خبر است! بنابراین، با توجّه به حالات مختلف انسان، ممکن است خداوند در یک برههای رسیدن به حضور ولیّ خدا را برای انسان مقدّر نکرده باشد. لذا مرحوم آقا ابتدا به دستور علاّمه طباطبائی به مرحوم قوچانی مراجعه میکنند و از مرحوم آسیّد جمال گلپایگانی نیز استفاده مینمایند و... پس از هفت سال به حضرت آقای حدّاد میرسند ـ و چه بسا در غیر اینصورت استفاده از ولیّ کامل برای کسی مسیّر نشود! ـ و در اینجاست که نسبت به استادشان حضرت حدّاد میفرمایند: «چقدر مناسب حال من سرگشتة رنج دیده بود در سالیان متمادی وصول به این کانون حیات و مرکز عشق حضرت سرمدی...» یعنی با اینکه ایشان خدمت بزرگانی چون علاّمه طباطبائی و آقا سیّد جمال و مرحوم انصاری رضوان الله علیهم رسیده بودند در مورد مرحوم حدّاد چنین عبارتی را دارند! و این همان مطلبی است که بعد از ارتحال مرحوم آقا بارها عرض کردم که: «ارتباط انسان با اولیاء خدا و أفراد مختلف متفاوت است!» دیدگاهی که ایشان نسبت به آقای حدّاد داشتند با مرحوم آقای انصاری و علاّمه طباطبائی فرق میکرد! بنابراین، مسأله اینجاست که خداوند برای هر کسی راه متناسب با او را برای حرکت به سوی خود قرار داده است! و افراد را موظّف نموده که در مسیر خاصّ خودشان حرکت کنند. مرحوم آقا در باب نصب وصیّ ظاهر در کتاب «روح مجرّد» میفرمایند: «وصیّ ظاهر را استاد باید در ملأ عام معرّفی و إعلام کند.» چرا که از اسم آن پیداست که باید ظاهر باشد و نمیشود مخفی بوده باشد! زیرا حجیّت او به خاطر قول ولیّ است و رجوع به او فی حدّ نفسه حجیّت شرعی ندارد؛ والاّ اگر اهلیّت داشت به إعلان استاد نبود! و این مطلب در مورد مرحوم آقا قطعاً منتفی است زیرا ایشان وصایت کسی را شفاهاً و کتباً اعلان نفرمودند. در اینجا بعضی وصایت وصیّ ظاهر را با وصایت امامی نسبت به امام دیگر مقایسه کرده و نتیجه گرفتهاند که: نیازی نیست که إرجاع به وصیّ ظاهر آشکارا و علنی باشد! نظیر آنچه که مثلاً امام کاظم علیه السّلام به شخصی مخفیانه فرموده باشند که: بعد از من فرزندم علیّ بن موسی الرّضا امام است. پاسخ آن است که این إشکال بسیار سخیف است زیرا در مسأله إمامت، نظر به جنبة ثبوت است ولی در وصایت جنبة اثبات مدّ نظر است! در امامت هیچ نیازی به وصایت نیست زیرا امام إشراف بر همة نفوس دارد! و اگر امام قبلی حتّی به یک نفر هم نگوید امامت امام در جای خود مخفوظ است! امام علیه السّلام بواسطة إشراف بر نفوس، افراد را از طریق باطن و ملکوت به سمت خود میکشاند! و آن امامی که امامتش بر وصایت متوقّف باشد مورد قبول ما نیست! امام آن کسی است که از هزاران فرسنگ ، حقیقت و روح و سرّ انسان را به سوی خود کشانده و بر أساس مصلحت تنظیم میکند و فرضاً اگرما از پیغمبر اکرم و ائمّة سلف هیچ روایت و توصیهای در مورد ائمّه علیهم السّلام نداشته باشیم با یکی دو سؤال از أمیرالمؤمنین و سایر ائمّه و دیگر مدّعیان امامت مطلب روشن خواهد شد. چنانکه بارها پیش میآمد که علماء یهود و نصاری سؤالاتی از خلفاء جور میکردند و به بن بست میرسیدند و وقتی توسّط بعضی اصحاب ائمّه علیهم السّلام پاسخ صحیح به آنان میرسید، مسلمان و شیعه میشدند و میگفتند : أشهد انّک خلیفه رسول الله! بنابراین، تشبیه و مقایسة وصیّ ظاهر با امام و ولیّ ، مغلطهای بزرگ و عملی سخیف است که بعضی مطرح نمودهاند. و امام أساساً نیازی به وصایت ندارد زیرا ثبوتاً امام است و وصیّ ظاهر حتماً باید اعلان شود زیرا باید حجیّت او از طرف ولیّ اثبات شود و حجیّت وصیّ ظاهر تعبدیّه است ولی حجیّت امام و ولیّ ، ذاتی است و نیازی به توصیة غیر نمیباشد. چنانکه در حجیّت خبر متواتر و خبر واحد بنا بر بعضی مبانی اینچنین است! جایگاه امام و ولیّ کامل جایگاه خورشید است در وسط روز که نیازی به توصیة غیر ندارد و با نشستن و مشاهدة او یقین حاصل میشود و با عنایت او انسان هدایت میشود! و امّا اگر کسی در مقام ثبوت واجد این مقام نباشد ، از ناحیة ولیّ کامل به عنوان وصیّ ظاهر مشخّص میشود! یعنی ای مردم! این من هستم که به او حجیّت و اعتبار میدهم! و اگر امضای من و مکتوب من نباشد او مانند بقیّة مردم خواهد بود. مسألة مهمّ دیگر اینکه بر فرض اثبات وصایت وصیّ ظاهر از ناحیة ولیّ کامل آیا رجوع به او برای همة افراد إلزامیست؟ مثلاً آیا باید علاّمه طباطبائی و برادرشان آسیّد محمّد حسن الهی، آشیخ محمّد تقی لاری و حتّی آقای حدّاد و دیگر شاگردان مرحوم قاضی الزاماً به مرحوم حاج شیخ عبّاس قوچانی که قطعاً وصیّ ظاهر مرحوم قاضی بودند مراجعه کنند؟! پاسخ آن است که أبداً اینچنین نیست! چرا که بسیاری از این بزرگان از حیث مقام و رتبه با مرحوم قوچانی قابل مقایسه نبودند! گرچه ایشان هم مردی صادق و منظّم و اهل مراقبه و سلوک و بیهوی بودند. مثلاً علاّمه طباطبائی کسی است که مرحوم آقا دربارة او میفرمودند: «ملائکه بدون وضو إسم ایشان را نمیبرند!» بنابراین به دو دلیل نمیتوان بر علاّمه طباطبائی خُرده گرفت که چرا به ایشان مراجعه نفرمود: اوّلاً مشیّت الهیّه در مورد ایشان چنین اقتضا میکرد در حالیکه برای دیگران بنحوی دیگر بود! و ثانیاً: با در نظر گرفتن علوّ مقام و مرتبة ایشان نسبت به مرحوم قوچانی مراجعة بالاتر به پائینتر عقلاً صحیح نبوده و غیر ممکن است! چنانکه حالات و واردات حضرت حدّاد برای کسانی مانند مرحوم قوچانی غیر قابل ادراک است! با این وصف چگونه میشود تصوّر کرد که مراجعة آنها به ایشان الزامی میباشد؟! نقل میکنند یکی از تلامذة مرحوم قاضی از ایشان سؤال میکند که بعد از شما ما به چه کسی مراجعه کنیم؟! ایشان فرمودند: «من غیر از شخصی در همدان به نام حاج شیخ محمّد جواد انصاری کسی را نمیشناسم!» حال سؤال این است: چرا مرحوم قاضی او را به حاج شیخ عبّاس قوچانی ارجاع ندادند؟! جواب این است که: شاید ایشان به درد آن شخص نمیخورد و هر کسی راهی مختصّ به خود دارد! و در عین حال حاج شیخ عبّاس را وصیّ ظاهر خود معیّن میکند! و در غیر اینصورت تقدیم مفضول بر فاضل و مرجوح بر راجح لازم میآید! بعد از مرحوم آقا (حضرت علاّمه طهرانی) در بین شاگردان ایشان این مطلب مطرح شد که پس از ایشان وصیّ ظاهری کیست؟ و ولیّ کیست و... باید دانست که ایشان بر خلاف مرحوم قاضی و مرحوم حاج سیّد احمد کربلائی که وصیّ ظاهر داشتند، کسی را به وصایت پس از خود معرّفی نکردهاند! و آنطور که خود ایشان در کتاب «روح مجرّد» شرط وصیّ ظاهر را اعلان در ملأ عام بیان کردند، چنین مطلبی تحقّق نیافت!؛ و از طرف دیگر آن ولیّ باطنی هم که انسان باید به او مراجعه کند ناشناخته است! حال آیا چنین شخصی وجود دارد یا ندارد ما نمیدانیم!؛ آنچه را که ما میدانیم این است که ایشان میفرمودند: «کسی که این کتابها را مطالعه و به آن عمل کند، به مقصود خواهد رسید!» و نیز میدانیم: وظیفة ما عمل به دستوراتی است که مرحوم آقا آنها را در طیّ سالیان متوالی بر اساس تعالیم مکتب اهل بیت بیان کردهاند! ایشان به من میفرمودند: «مرحوم علاّمه طباطبائی در آخر زمان حیاتشان به فناء ذاتی رسیده بودند! خوب، مشیّت الهیّه تعلّق گرفت که علاّمه به خدمت آقای حدّاد نروند! حال، آیا اگر میرفتند بهتر بود یا نه؟ بنظر من بهتر بود! و همینطور مرحوم آیه الله آسیّد محمّد حسن الهی و بقیّة شاگردان مرحوم قاضی رضوان الله علیه. اشکال شاگردان مرحوم انصاری بعد از ایشان این بود که به کلّی منکر لزوم رجوع به استاد شده بودند و میگفتند: روح مرحوم انصاری کفایت میکند. آنها منکر ولایت آقای حدّاد نمیشدند چون قابل دسترسی و امتحان بود! و لذا مرحوم آقا در مقام پاسخگوئی آنها برآمدند و لزوم رجوع به ولیّ کامل را به اثبات رساندند! و ما هم امروز همین را میگوئیم که: اگر ولیّ کاملی باشد ، باید به او مراجعه کنیم و یا حتّی فردی را که از نظر باطن در مراجعة به او ملزم باشیم ولو ولیّ هم نباشد باید اطاعت کنیم ولی صحبت در این است که ما امروز نه دسترسی به ولیّ داریم و نه چنین شخصی را میشناسیم. و اینها مطالبی بود که من چارهای نداشتم جز اینکه تا حدودی آنرا باز کرده برای حفظ این مکتب و روشن شدن حقائق بیان نمایم. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد ادامه دارد...
|
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. |
|
|